تبليغاتX
ادبيات و واقعيت

ادبيات و واقعيت

شعرومقاله

سلام به همه ي مانيتورهاي آشنا . مرخصي كوتاه مدت اين مجال را به من داد تا ناهنجاريهاي فكري خود را كه در محيط خشن پادگان سعادت و شهامت ظهور داشتند درقالب صفحه هاي الكترونيك و ديجيتال عرضه دارم. زیرا هنوز و همیشه به یک عشق زمینی مبتلا هستم یادگار خلیج و یک روز از فرط بی تابی در پادگان سنت شکنی کردم و مشغول نوشتن شدم. ببخشید!!! 

هم چنين از غيبت ناگزير خود معذورم ؛ به اميد خورشيد فردا چون آفتاب امروز هيچ گرمايي ندارد....

 

امروز روز آخراسفند ماه است

                                   و من

خرم اگر كه به جفت گيري گلها بينديشم.

زنجيري تمام ميشوم

البته نه اينكه تمام تمام

                      تمام!

وقتي كه موج ميزني

                   خليج

آن شعر آبي اش به يكصدا

                            زمزمه ميشود.

ترجمه نميشود آن شعر

به هيچ زباني نوشته

نه آنكه بخواهد خداي نكرده

                    نشده نميشود.

 

هنوز ازمادر نزاده بود

                            زبان

پيش ازآنكه بگويد دوستت دارم

نرينه اي به ماي خويش.

معلول عشق شد زبان

تا زمان براي هميشه بوي تازگي بدهد.

 

و نون نه نفي لغات جهان

_ نميشود؟

نميشود كه بيايي

                   به فعل هاي نافيه نان بدهي

شايد « نميشود » گرسنه اش شده باشد.

آن گوشه در خيال خلوتي اش

فعل هاي نافيه يك روز زنگ ميزند

مثل بمب هاي نافيه در خاك اورشليم

و تو از خواب بيدار....

                              نه

خليج در دهانه ي تنگه

                          تمام

نه آنكه بخواهد زبانم لال

                   نميشود نشده

نميشود كه بيايي

به آبهاي تا ابد

                 فرمول تازه اي بدهي

تا بل شود برود سراغ كارش

دبير شيمي شاهد يونيورسيتي.

 

ماهي را هميشه ازآب

اگر هم بگيري اش

بوي فروردين نميدهد.       

+نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعتتوسط نيما درويشي | |

با دلي تنها، واقعا تنها، اين راازصميم قلب ميگويم . و تني خسته و روحيه اي خراب، به تكليف ناخواسته ي سربازي لبّيك ميگويم وهمه ي ذهنياتم را پشت در پادگان خاك ميكنم ، خيلي چيزهاي ديگر هم بودند كه معلوم نشد چرا و كجا خاك شدند ؛ امّا اين يكي را، پشت در ِ نزديك ترين جاي ممكن خاك ميكنم . من ازنيچه آموخته ام كه خاك، امانت دار خوبيست هرچند حقّش ، آنگونه كه بايد ، ادا نشده است .  و بالاترين اميدم ، همان يك ذره نشاطيست كه به روزهاي نميدانم كي دوخته ام...

اين شعر از منوچهر آتشي ، عيدي به كساني كه نشنيده بودند‌ . در اين روزهاي سرد آخر سال ، اميدوارم  اين شعر بي نظير، گرما بخش كلبه هاي شما دوستان باشد :

  میخانه کشف من است

هزار سال با کم و بیش پیش تر از آن که تو آمریکا را کشف کنی
من میخانه را کشف کرده بودم
 می دانستم که بی گمان می ایند و می کشند و تاراح می کنند و نمی روند
دویست سال پیش از آمدنشان هم کوزه را کشف کرده بودم
چون من یقین داشتم که حاصل پیوند تیغ و دروج
 نعطل کامل من است و من گریز گاهی نخواهم داشت
 جز میخانه
هزار سال بعد
 تو امریکا را کشف کردی
 تا خسته از ستیزهای خدایی و ضد خدایی
 ییلاق دنجی داشته باشی دور از میدان
و روی پوست بوفالوها
لم بدهی بر مخده های پرهای زینت سر تک آوران آپاچی
که پوست سرشان را پر کاه کردی با تهی کردن هر جام
 و قاه قاه خندیدی ، با هر گلی که از بهار تن دختران هراسان چیدی
 من اما هزار سال پیش از تو ، دخترانم را
 از هول دست های تطاول
 در سند غرق کردم
 و خود گریختم عین یزدگرد
تا لشکری دوباره شاید اما نشد
و شد که نیمه شب ها در نیشابور
 کنار گور نیای فرزانه ام
 بنشینم و پیاله ای بزنم بر سنگ بلکه فراموش کنم و نبینم
 که ناجیان روحم چگونه معبدها را طویله ی اسب های مغولی می کردند
و خطبه به نام قاتل ها خواندند
حالا هزار سال پس از کشف من
 و نیم قرن پس از آن که تو امریکا را
 میخانه های نشابور که هیچ
 میخانه های تهران هم تعطیل است
 و من به خاطر لیوانی تلخابه
 در کوچه بیت های حافظ و خیام سرگردانم
و نمی دانم نمی دانم

+نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

يك سلام از صميم قلب به تمام دوستان  و دشمنان ، از هر جنس و با هر عقيده ي ممكن. درمتن پيش رو، سعي دارم سفره ي دلم رو با تمام سادگي خالصانه ودور از هر شعار فريبنده و روشن فكر مئابي - براي مخاطب هاي خودم و كساني كه ناخواسته در هزاره اي چنين ، مجبور به زندگي در وطن ايران زمين هستند و درك واقعيت هاي روز، روحشون رو سخت آزرده ميكند – باز كنم .

روز گذشته دانشگاه آزاد شهر ما يك شب شعر !! برگذار كرد كه من هم به دعوت دوست عزيزم ، مغالطه هاي ذهني خود رو در قالب شعرو بر خلاف ميل باطني ، به اصطلاح عرضه داشتم ؛ چراكه تجربه و عقل ثابت كرده شب شعر، واقعا ، شبِ شعر است ! البته در سرزمين متمدّن من و شايد ما . اما از آنجا كه ايرادهاي بني اسرائيلي به كارهاي متفاوت ، بيش از هزارسال است مانع شكوفايي هر چه تمام ادب و فرهنگ ايران زمين شده و من با علم به اين موضوع سعي در به هم زدن متعارفات آقايان شدم كه به كدورت قلبي ام منجر شد . اگرچه قبل و بعد از ممانعت حضرات به خواندن شعربنده ، ميشد با يك شعر بي سر و صداتر و تمجيد و تعاريف متداول، سر و ته همه چيز را به هم آورد اما ياد سقراط افتادم كه قبل از نوشيدن جام زهر ميتوانست آتن و تفكر خود را رها كند اما فداي حق و حقيقت شد وهم چنين بگويم كه هيچ جاي شباهتي در كار نيست بين من و سقراط بزرگ اما به هر حال انسانها متفاوت و مشابه اند به يكديگرو هر كس يك امام و پيغمبردارد.

شعرهاي برگزيده بلا استثنا يك رده پا و مقوله ي آشنا را طي ميكردند كه عبارت بود ازمدح و ثناي شهادت ، جبهه ، عاشورا، عشق راستين و بي گزند و سرخ آبي و ....

آنچه مرا به تأ سف واداشت اين بود كه آقايان ِ داور و منتخب كننده ي شعر، با اعتقاد راسخ به عقيده ي خود و نه با سهل انگاري و دورويي ،  اصلا به شعر من اجازه ي انتخاب ندادند چه برسد به نقد و بررسي . تنها به اين دليل مسخره كه عبارت ( از لبهاي فرهاد خسته ميشود شيرين)، داراي تعابير متناقض روز و موارد منافي عفّت است . اما آن شاخه هاي اصلي تر كه در چشم و چال آقايان فرو ميرفت و به منزله ي تنه از آن ياد ميكنم ،گوشه و كناياتي است كه خيلي محترمانه والبته مستتر، به باورهاي روزانه ي خيلي ها كنايه ميزند و تاريخ به خاطر ندارد هيچ ملتي و نه ، قومي ، نه حتي گروهي با يك شعر ذره اي در نظر و ايمانشان ترديد به وجود آمده باشد ، آن هم اين مردمان كه در تمام طول جلسه مشغول متلك پراندن و چشمك زدن و هورا كشيدن بودند و جان همه ي عزيزانم را قسم ميخورم هيچ كس يك دقيقه ي تمام به شعرديگري گوش كه نداد هيچ ، تا آنجا هم كه راه داشت چوب لاي چرخش كرد .

 حالا شما چه انتظار برآمدن لاله و سنبل داريد از اين فضاي سرد و ساكن و متعارف. يكي ميگويد سيب و آن ديگري ميگويد ا‌‌ َپل و سر تكان ميدهند كه عجب ، طبيعت درهمين يك ميوه ي بهشتي خلاصه ميشود كه ما(او!) ميگوييم (يد!) و مرحبا . اي كاش به همين سيب دست پرورده هم ، خوب و همه جانبه نگاه ميكردند ( مثلا اگر يك باباي بخت برگشته اي بگويد سيب ميوه ي شهوت است چه بسا پاي همان درخت سيب ، سرش را از بيخ ببرند ) .... سرتان را درد نياورم ، از شتر پرسيدند چرا گردنت كج است گفت كجايم راست است كه اين يكي باشد!

 

مطلب آخر اينكه روز يكشنبه 18/12/87 اعزام به خدمت مقدس سربازي فرا ميرسد و پيشاپيش ازهمه دوستان جواز ِغيبت دو ماهه ي خود را خواستارم . و با آرزوي موفقيت و كاميابي همه ي شما عزيزان در تمام دوران زندگي و به اميد آن روز كه حتما مي آيد....

+نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

تمام سقف خانه ام را دوده گرفته است!

_ ترك.....

  ترك.....

  ترك.....

نگران نباش

                مخاطب من!

اصلأ به دود مربوط نميشود؛

چون من آدم امروزي نيستم

شايد همين سبب شده است

دودمانم را ترك كنم.

 

به خود باليدن است

                        در شعر

وقتي تمام هستي آن چمدان

يك جلد حافظ باشد

هزار سكه شاهنامه

با چند شاخه از ترانه هاي خيّام...

امّا هر كس خودش ميداند

درست مثل من كه خودم ميدانم

چيزي بيشتر نداشته ام ،

 

- آه پدر روحاني

خرده نگير

             كه اگر دروغ نگويم

اموراتم نميگذرد..

 

 

چه لذتي دارد

                 ونوس عزيز

با كلمات بازي كردن

بدون اينكه هيچ كدام را جدّي بگيري

و جالب اينكه هيچ كس ونوس را نديده است.

 

ونوس براي تمامي شاعران

يك جنس از شخص غايب است

اما ونوس من توءي كه در تمام لغاتم خطاب ميشوي

سنّت شكني كرده ام

اما از اصل خارج نشدم

و جاي شكرش هنوز باقي ست...

 

 

حرف هاي دو پهلو

همان ايهام را ميگويم

چه عادت بدي دارند شاعران

از اينكه حرفشان را راست نميگويند.

منظورم دروغ نيست

رك ّ و روراست را ميگويم

اين همه / ر/ اينجا چه ميكند

آخر نفهميدم طرف

تو شاعري يا آهنگ ساز؟

شايد اگر حافظ ايهام نداشت

همان حافظ باقي مي ماند

و بعد از اين همه سال

نزاع ماده و خدا در نميگرفت.

 

عجب پيشه اي داري

                          شاعر

كه هر هفت هنر را در شعرت جسته ام

و هفت برابر هر هنرمند ديگري

                                  دروغ مي گويي.

همين است كه دماغت اينقدر دراز شده است.

ديدي چه كار كردي

ديگر هيچ كس حرفت را باور نميكند

دروغ گو دشمن خداست

و هفت عددي مقدس است؛

پس هفت بار از آن چه نوشتي بلند بگو

استغفرالله و ربّي و اتوب عليه

استغفرالله و ربّي و اتوب عليه

+نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

آه ، مختوم قلی

                   من گه گاه

سر دستی

            به لغت نامه

                           نگاهی می اندازم :

چه معادل ها دارد پيروزی ( محشر ! )

چه معادل ها دارد شادی !

چه معادل ها انسان !

چه معادل ها آزادی !

مترادف هاشان

چه طنين پر و پيمانی دارد !

وای مختوم قلی

                    شعر سرودن با آنها

چه شکوه و هيجانی دارد !


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

               اون زمانی که من کودک بودم(و البته هنوز هم کودکم) ، یه سری کارتون از تلویزیون پخش میشد که امروزه کمتر پخش میشن. من اون زمان به صداقت نهفته در کاراکترهای اون برنامه ها توجهی نمیکردم . اما الان که 22 ساله شدم بهتر و دل انگیز تر از پت و مت، موش و گربه ، پلنگ صورتی ووو... ندیدم. تمام حرفهای آدم بزرگ ها رو با نجوای کودکانه میگفتن، باید دقیق تر نگاه کرد. دهم شهریور هشتاد و شش بود که زنگ کودکی در من زده شد و تصمیم به مرٌمت اتاقم گرفتم و این چند خط رو نوشتم. شاید مردم ما نیاز دارن کودکی خود رو مرور کنن. کودکی خیلی قشنگ بود....

 

…………..

     پنج بامداد

با اربده های مؤذن

رنسانس آغاز می شود:

عروسک های پت و مت

معراجی بر قله ی اتاق ؛

برادران واقعی..

پت برای مت

ومت برای پت

وهر دوشان

البته

برای من .

مصدق با پس گردنی

یک راست به زباله دانی میرود

و شاملو از کتابی به حرفی تجزیه میشود؛

همه باید بدانند:

رنسانس آغاز شده است

...............

 

 

کسی چه میداند، شاید رنسانس کشور ما اینگونه آغاز شود

+نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

کوچ غريب را به ياد آر

از غربتی به غربت ديگر،

تا جستجوی ايمان

                      تنها فضيلت ما باشد.

به ياد آر

تاريخ ما بی قراری بود

نه باوری

نه وطنی.......                                « شاملو » 1363

 

باورتان نمی شود ، مادامی که حافظ مرا به قلمرو پهناور شعر معترض خويش ميخواند از نو زاده ميشوم اين بار دل به سيطره ی عشقی سرشار سپرده ، مسخ از هم کيش پنداری اينان به او ، مست از نقش و نشان توأمان به ساغر لبريز نورش و فاخربه اينکه در نفسش زيبنده ميشود از نو دوباره موطنم .

 آری ، من در وطنی زندگی ميکنم که حافظ و خيام به من ارزانی ميدارند و ايرانم آن زمان آريا ميهن است که آنچه از حافظ خوانی بدان داخل ميشوم دری و تنها دری به کشور امروزی ام داشته باشد و تا آن زمان ، سرزمين مادری ام، با فلان برهوت بی نام و نشان در سياره ای ناشناخته واز کهکشانی ديگرسر سوزنی تفاوت ندارد.

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که ميبينم بد آهنگ است.

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بی برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است...         « اخوان ثالث »

وهموطن ،  تو نيز با من به ايرانی بيا که موطن توست نه يک وجب دورتر و نه يک وجب نزديک ترو خواهشم اينکه منظورم را آنگونه که هست استخراج  کن نه اينقدر پيش و نه آنقدر پس......

درست است که :

چو ايران نباشد تن من مباد

بدين بوم و بر، زنده يک تن مباد ؛

چنانچه تاريخ به ما ميآموزاند، هم در زمان فردوسی وهم از آن روزگاران تا به امروز ، خبری از ايران باستان ( مقصودم ايران ايده آل است ) نشد . دليلش را يک چيز ميبينم و آن اين است که متأسفانه آنچه از حقيقت به ما ميآموزانند ظاهرا رنگ و بوی حقيقت ميدهد امّا به طور حساب شده ای ، فرسنگ ها از حقيقت فاصله دارد. درست مثل بچه ايست که آنچه را ميگويند موبه مو اجرا کرده وعده ی شکلات همه روزه در گوشش نجوا ميشود امّا کجای کاريم که آن کودک هزار ساله شد و از شکلات و آب نبات و امثال آن، خبری نشد که نشد . تازه فرقش اين است که آن شکلات در دنيائی ديگر، وجود دارد امّا شکلات ما، چيزی درکالبد شيرينيست و طعمش _ تازه اگرطعمی داشته باشد_ به مراتب تلخ تر از کُندر است.

جانم برايتان بگويد که استنباط صحيح شرط عقل است . ايران چيزی نيست که از پشت البرز بيايد يا اسب و شمشير داشته باشد ، اصلا ايران را کسی نمی آورد؛ در تاريخ خشن شمسی ، خاک، خاکِ ايران است امّا ايران ، ديگر آن ايران نيست و نکته ی مهم اينجاست که آنکه پيوسته ازعقل دم ميزند ( مقصود هرگز فردوسی نيست ) بالا خانه اش گروِ يک چند پياله شراب است ! در ايران زيستن ارزشی ندارد، برای ايران زيستن هم مهم نيست با فکر ايرانی زيستن مهم است؛ در غير اين صورت تعويض حکومت( چنانچه تا اينجا ديده شده) يک کار احمقانه مينمايد و با کشتار مشتی بی گناه ، از ايران که خبری نخواهد شد هيچ ، چه بسااز استحاله ی شير به گربه ، استحاله ی گربه به موش نيز صورت پذيرد !!!

 به ياد آر،

و تنها دست آورد کشتار

نان پاره ی بی قاتق ِ سفره ی بی برکتِ ما بود...

ببينيد مارگوت بيکل حس ناسيوناليستی اش را در کنه عشق ، چگونه بسط ميدهد:

موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشان نيست

موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند.....

و اين شايسته ترين دريافت يک انسان از آزادی ميباشد .

 

+نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

هوشنگ ابتهاج يکی از معدود بازماندگان آن نسلی است(نيما و شاملو و فروغ و اخوان و ...) که شعر معاصر ما را رنگ و بوئی شگرف داده اند(اللخصوص در حيطه ی غزل). اما حقّش آنطور که بايد ادا نشده است. اين شعرتمام عياراستاد ،  به تمام آنانی که وجدان آگاهشان ، شعرناب می طلبد: 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

                                     غيب از غم و شادی که پس پرده نهان است

گرمرد رهی غم مخور از دوری و ديری

                                          دانی  که  رسيدن  هنر گام  زمان  است

تو رهرو  ديرينه ی  سرمنزل عشقی

                                         بنگر که زخون تو به هر گام نشان است

آبی که برآسود  زمينش   بخورد  زود

                                          دريا شود آن رود که پيوسته روان است

از روی تو دل  کند نم  آموخت زمانه

                                      اين ديده ازآن روست که خونابه فشان است

دردا و دريغا که در اين بازی  خونين

                                         بازيچه ی    ا يام  د ل   آ د ميان     است

دل بر گذر قافله ی  لاله و گل  داشت

                                         اين  دشت که پامال سواران  خزان  است

روزی  که  بجمبد  نفس  باد   بهاری

                                        بينی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای  کوه  تو فرياد من امروز شنيدی

                                   درديست در اين سينه که همزادجهان است

ازداد و  وداد  آن همه گفتند و نکردند

                                       يا رب چقد َر فاصله ی دست و زبان است

خون ميرود از ديده دراين کنج صبوری

                                       اين صبر که من ميکنم افشردن جان  است

از راه مرو سايه  که  آن گوهر مقصود

                                        گنجيست که  اند ر  قدم  راهروان   است

                                                                 «هوشنگ ابتهاج» 

+نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

در آغاز بايد گفت از آنجائی که وقت ، آنقدر در اختيار دوستان نيست که مقالاتِ با حجم زياد را به وضوح بخوانند ، ناچار بايد گفتار را خلاصه  و کم پيرايه ادا نمود که اين خود به دست مايه ی انديشه لطمه ميزند....

 

مولانا ، الله يا معشوق شعر هايش را لباسی ديگر ميپوشاند . مولانا يک روشنفکر به تمام معنا واقعی دينيست .

 

ای قوم به حج رفته کجائيد کجائيد       معشوق همين جاست بيائيد بيائيد

 

 مقصود از کعبه ، نه آن بت ديرينه است که انسان عاجزانه برابرش زانو زند و آمالش را طلب کند و نه بازارتزويرو ريا . نه اين خانه ، که هر قصرفيروزه ی ديگری ، به لحاظ  ساختارعمرانی و نه عقلا نی  ،  با بت کده های سابق تفاوتی نميکند . مخصوصاً اين روزها که کيسه های اعراب ازجيب مردم ديگر کشورها پروخالی ميشود و کعبه که شايد روزگاری باديه ی جهاد و هم فکری دين داران بود دريغا که امروز به بازار تجارت شيخ نشين های بی خرد و حجيم دل افتاده است و نه از تفکر دينی ديگر خبريست نه کسی را مجال اعتصاب و جهاد ميرود :

 

معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار

                                         در باديه سرگشته شما در چه هوائيد؟

از کلی گوئی برحذرم ( با آنچه در بيت آخر پيوند می خورد) اما به يقين نديده اند يا دست کم با چشم جان ميبايد ديد که در اين صورت :

گر صورت بی صورت معشوق ببينيد

                                 هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمائيد

ده بار از آن راه  به آن خانه برفتيد

                                            يک بار ازاين خانه بر اين بام بر آئيد

آن خانه لطيف است نشان هاش بگفتيد

                                          از خواجه ی آن خانه نشانی بنمائيد

يک دسته ی گل کو اگر آن باغ بديديت؟

                                          يک گوهر جان کو اگراز بحر خدائيد؟

اما مولانا پا را فراتر ميگذارد ودراين بين دستش به اعماق ميرسد ،  و اينجا ميشود فهميد که او نيز اينان را شناخته است و کلی گوئی گاهی هم درست از آب در می آيد :

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد

                                             افسوس که بر گنج شما پرده شمائيد

شعر آنقدر شفّاف و پرواضح است که ديگر نمی دانم چه بگويم ....

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

 اما از هر آنچه بگذريم يکی از پايه های سترگ شعر پارسی ، بی شک مولانای بلخی است . نگفتم جهان ، به آن دليل که هر کس در ادبيات ملل کاوشی کرده باشد به جان ميداند که اين ادبيات غنی ، ديهيم شعر جهان بر سر نهاده است . حالا سودش را کسان ميبرند و هم بی کسان ؛ بماندمان ! و اين اساساً راز نيست که  بخواهد بر کسی پوشيده بماند يا نماند .

 آنهم ، که خيلی ها در صدد آنند مهر روحانيت بودار و رايج  برسرش بگذارند يکی از پايه های فرهنگی کشور ماست که گردش ، فقط دامان اين يکی را نگرفته است و زورشان به هر بزرگی برسد بالای منبر ميکشانندش !  و وقتی هم نرسد مهر الحاد و بی دينی پای برگه اش ميکوبند و کارش را با يزيد و معاويه همداستان ميکنند تا عوام که هراس آتش دوزخ ، فکر از سرشان ربوده  و کلبه های حقيرشان را سوزانده ،   نخواندن آثارش را يک فريظه ی شرعی و حکم اخلا قی بدانند . به همين سا د گی .

کسانی که مولانا را اندکی هم بشناسند مراد مرا ميدانند ( آنانی که با آزادی جان مثنوی ميخوانند و شمس را ميشناسند که اين خود کاری دشوار مينمايد ) ؛

اما با اين فرض که راه مولانا از باغ فيّاض حضرات ميگذرد و به آن مناره ميرسد ، اگر فرصت آن نيست که به دريای شاعر اندر آئيم کافی است در همين يک غزل مشهور مولانا قدری درنگ کنيم :

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

   ديريست که دلدار پيامی نفرستاد           ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

 آه ! امروز روز تولدم بود وآن نازنين هيچ پيغامی نفرستاد. پیغام من هم که همیشه یک چیز بوده !

 اين شعررو که دو ماه پيش براش گفته بودم در روز تولدم به آن زيبا رو تقديم ميکنم ، ما که هديه ای نديديم !!!! 

متن شعر در ادامه ی مطلب آمده است****


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

حتما در جوار خطيبان و واعظان حرفه ای بسيار نشسته ايد! برای جوانان هم سن و سال من اين اتفاق بسيارتراز آنی افتاده که بخواهيم از   آن شماره برداری کنيم . حالا يا با پای خودما ن به مهظرشان کشيده شديم که .........

ادامه ی مطلب را بخوانید


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

هنوز

در فكر آن كلاغم در دره هاي يوش:

اين شعر شاملو به لحاظ تصوير خارق العاده ي سرشته  بدان , يكي از قلل مرتفع رشته كوه های شعری شاعر و از زيباترين  رنگ آميزي های ادبی  معاصر است.

درج در ادامه ی مطلب****


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

از آنچه در گفتمان پيش ذكر شد, لازم دانستم نكاتي چند ذكر كنم : مبادا دوستي گمان برد ما را از عشق نسيبي پوج است ؟ البته شناخت انسان رهنمون ميكند ما را و همه را, كه انسان بدون عشق زنده نتواند بود.

و اساسا هنر به گردمان عشق ميچرخد و هر دم سخني به عشق پالوده شد به نيروانا پيوست .

به ادامه ی مطلب توجه کنید***** 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

اين شعر هوش رباي حافظ به تمام عاشقان

و دل باختكان درگاهش ............

             **********************************

سينه مالامال دردست اي دريغا مرهمي

دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي

چشم آسايش كه دارد از سپهر تيز رو

ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي

زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي

سوختم درچاه صبراز بهر آن شمع چگل

شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي

در طريق عشق بازي امن و آسايش بلاست

ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست

رهروي بايد جهانسوزي نه خامي بي غمي

آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست

عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم

كزنسيمش بوي جوي موليان آيد همي

گريه ي حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق

كندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمي

                                ***********************************

 گاهی با خود میگویم تمام ملزومات هستی  در این شعر منعکس شده است

+نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

هرزمان مناظره اي پيرامون يكي از علوم انساني درميگيردسريعا اهل نظر به خطابه هاي كليشه اي و كلي كه همه مناظررامدينه منوره مينماياندرجوع ميكنند و مهر استانداردي برهمه ی تصاوير _زشت و نيكو_ميزنند.

ازهمين رو،گذري به منظر ادبيات انداخته ايم تا روشن شود آيا واژه ها و قصردل انگيزشان درخور سرزنش اند يا معمار با چينش نامنظم آنها اهريمن روانه قصر ميكند؟

ادامه مطلب را بخوانید********


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

سرومن

تاوان سایه ات

زشتی هزارزخم است،کنده بر تنت

سرویکی ازدرختان مقدس درمتون اوستاییست و من لازم دانستم در روز جهانی درخت کاری،ازاین که روی سروم،این همه یادگاری نوشته شده انتقاد کنم.

+نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعتتوسط نيما درويشي | |

سخن خويش را با تسبيح حقيقت, وتحسين و درود بر محققان و حق شناسان ميآغازم . اللخصوص آن مهتران  برومند راست انديش كه از طريقت نظم و نثردر باديه ي عشق و راستي گام نهادند و در هر لكه ي زمان , آفتاب گونه به تارك خلق بتابيدند و با قلم سترگ خويش بر لوح خاك و پيشاني آسمان , حديث آنگونه نوشتند كه تا چرخ آدمي بگردد و از انسان نام و نشاني باشد , سرودهاشان از لب شيفتگان و روشن روانان نخواهد فتاد ..........

هميشه دوست داشتم مكاني وجود مي داشت كه از آن طريق بتوانم نظرات و عقايد خود را در وجوه مختلف ادبيات , حداقل به دوستان و هم وطنان عزيز عرضه كنم و متقابلا از نظرات ديكران , هم در اين خصوص و هم در جوانب كاري خودشان استفاده برم. اين محيط (وبلاگ), همان مكان مورد نظر بود كه بوسيله ي دوست عزيزم سجاد با آن آشنا شده و لازم ميدانم در همين جا قدرداني لازم را به جا آورم .

در اين وبلاگ سعي خواهد شد پيرامون اينكه شعر چيست وچه بايد باشد.

و اينكه اساسا شعر نغز كدام است و چرا متمايض ميشود خرمهره با گوهرو سوالاتي از اين دست. گاهي نيز تلاش هاي خود را در سرايش شعر به بازار نقد خواهم گذاشت و مسايلي چنين را.....

اما اساسي ترين وبنيادي ترين موضوعي كه ديريست به سر پرورده ام

روانشناسي ادبيات است و عنوان وبلاگ هم ريشه در همين مهم دارد.

اولش گمان ميكردم سخت خواهد بود(اين مطلب كمي بعد از ساخت وبلاگ نوشته شده) بيش ازتصور, اما علاقه ام و عطشم به ادبيات , موانع را به سادگي كنار ميزند:

شانه ات مجابم ميكند

در بستري كه عشق تشنگيست.

 

زلال شانه هايت همجنانم عطش ميدهد,

در بستري كه عشق مجابش كرده است........

 

و در پايان اميدوارم آنچه به سر ميپرورم رنگ حضور و هستي بيابد و بتوانم انديشه ي خواسته را محقق كنم , در اين راه حمايت دوستان وعزيزان , بخصوص سيد احسان هاشمي كه از برادر گرامي تر و دوست تر ميدارمش, نقش عظيمي دارد و خواهد داشت...

                                                                                نيما درويشي

+نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعتتوسط نيما درويشي | |